مسجد امام رضا (ع) - مجمع قرآنی والفجر

یا مهدی نام تو را که میشنوم پای ثانیه ها لنگ میشود ...

مسجد امام رضا (ع) - مجمع قرآنی والفجر

یا مهدی نام تو را که میشنوم پای ثانیه ها لنگ میشود ...

مسجد امام رضا (ع) - مجمع قرآنی والفجر
وبلاگ قرآن و عترت به همت جمعی از دوستان در تاریخ اول آذر ماه 1392 تاسیس گردید و در جهت گسترش فرهنگ قرآنی و اسلامی در فضای مجازی میکوشد و نتیجه زحمات عزیزان مسجد امام رضا (ع) و مجمع قرآنی والفجر میباشد
سایت جدید مارا دنبال کنید
www.qorankade.ir
آخرین نظرات

۱۷ مطلب با موضوع «راه خشک در امواج دریا» ثبت شده است

ولادت : ۲۳/۴/۱۳۴۸

شهادت : ۲۹/۱۱/۱۳۶۱

وقتی راجع به شهدای نوجوان حرف زده میشه اول از همه یاد شهید فهمیده یا بهنام محمدی تو ذهنمون میاد ولی واقعیت اینه که تو جنگمون صدها بهنام محمدی ها و شهید فهمیده ها داشتیم که متاسفانه یا اصلا چیزی راجع به اونا گفته نشده یا خیلی کم بهشون پرداخته شده. به لطف خدا و مدد خود شهدا قراره ایشالله تو این پست از یکی دیگه از اون بزرگمردهای کوچیک یادی بشه…

(

فکر می کنم بارها این عکس رو دیده باشین. این عکس نوجوان ۱۳ ساله ی کرجی شهید علیرضا محمودی پارساست که چند روز قبل از شهادتش گرفته شده که معصومیتی خاص رو تداعی می کنه. وقتی تو زندگی این نوجوان سیر می کنیم می بینیم که چطور جبهه به فرموده حضرت روح الله(ره) دانشگاه بوده و چطور مس وجودها رو طلا می کرده. عشق واقعی به شهادت رو میشه تو گوشه گوشه ی زندگی به ظاهر کوتاه علیرضا و دست نوشته ها و آثار بجا مونده ازش لمس کرد، چیزی که شاید برای خیلی از مسن های این زمان گفتنش هم سخت باشه، ملکه ی ذهن و رفتاری شهید علیرضا محمودیه….

برای شروع چند فرازی از توبه نامه ی ایشون رو اینجا ذکر می کنیم؛ فقط قبل از خوندن یادمون باشه که این توبه نامه کسی است که هنوز به سن تکلیف نرسیده ولی نگران ترک اولی هایی است که ازش سر زده…..


بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :
از این که حسد کردم…
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم…
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم….
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم….
از این که مرگ را فراموش کردم….
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم….
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم…..
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم….
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند….
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم….
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم….
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم….
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم….
از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم….
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.
از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند….
از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود….
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری…..
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم….
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند….
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم….
از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم….
از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم….
از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم….
از این که ” خدا می بیند ” را در همه کارهایم دخالت ندادم….
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا … به نشنیدن زدم….


منبع‌:‌ سایت انتظار عصر

آدرس سایت :‌http://www.asr-entezar.ir


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۳ ، ۱۰:۲۸
استیری

حضرت علی اکبر بسیار خوش چهره بودند و شببه ترین شخص از لحاظ چهره و گفتار و اخلاق به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودند .

على اکبر نخستین نفر از بنى هشام بود که به میدان جنگ رفت، سن و سال جوانی داشت نزد پدر آمد و اجازه طلبید، امام حسین علیه السلام به او اجازه داد .

و بعد امام حسین فرمودند :

«خدایا گواه باش! جوانی که در خلقت و سیرت و گفتار شبیه‌ترین مردم به پیامبرت بود، به جنگ این مردم رفت و ما هرگاه به دیدن پیامبرت مشتاق می‌شدیم، به این جوان نگاه می‌کردیم»  .

على اکبر به میدان آمد و با دشمن مى‏جنگید رجز مى‏خواند:

ضربات خورد کننده‏اى بر دشمن وارد ساخت، و 120 نفر از سوران دشمن را کشت، تشنگى بر آنحضرت چیره شد، نزد پدر برگشت و عرض کرد:

«یا ابه! العطش قتلنى و ثقل الحدید اجهدنى»‏.

امام حسین علیه السلام گریه کرد و فرمود: «محبوب دلم صبر کن بزودى رسولخدا صلى الله علیه و اله و سلم تو را سیراب خواهد کرد که بعد از آن هرگز تشنه نخواهى شد» .

على اکبر در حالى که دست از جان شسته و دل به خدا بسته به سوى میدان رفت، و از هر سو بر دشمن حمله کرد، و از چپ و راست بر آنها یورش برد و جماعتى را کشت و درنهایت به مقام ولای شهادت رسید .

حضرت در لحظاتی که جراحات شدید جنگ بر بدنشان اثرگذاشته بود ولی هنوز رمقی در تن داشتند فریاد زدند و فرمودند: ای پدر! سلام بر تو باد، این جدم رسول خداست، او به جامی لبریز مرا سیراب کرد، او همی گوید: به سوی ما شتاب کن، و سپس نفسی کشید و به دیدار باقی شتافت. »

حضرت علی اکبر(ع)اولین شهید بنی هاشم درصحنه ی کربلا بود.

امام صورت اشک آلود خود را روى چهره خون آلود على اکبرش گذاشت، و بقدرى بلند گریه کرد که تا آن روز کسى این گونه صداى گریه بلند را از او نشینده بود .(2)

سپس امام، پیکر خون آلود اکبرش را در آغوش گرفت و فرمود:

«یا بنى لقد استرحت من هم الدنیا و غمها و بقى ابوک فریدا وحیدا»

« پسرم، از غم و اندوه دنیا راحت‏شدى ولى پدرت غریب و تنها باقى ماند». (3)

آنگاه امام حسین علیه السلام جوانان بنى هاشم را صدا زد و فرمود:

«تعالوا احملوا اخاکم»‏.

«جوانان بنى هاشم! بیائید و برادرتان را به سوى خیمه‏ها ببرید.»

جوانان آمدند و جنازه على اکبر را برداشته تا جلو خیمه که پیش روى آن جنگ مى‏کردند بر زمین نهادند.

 زنى از خیمه‏هاى حسین علیه السلام بیرون آمد صدا مى‏زد: واى بچه‏ام، واى کشته‏ام، واى از کمى یاور، واى از غریبى ...

امام حسین علیه السلام به سرعت نزد او رفت و او را به خیمه‏اش بازگردانید، پرسیدم: این زن چه کسى بود؟ گفتند: این زن زینب علیها السلام دختر امیر مؤمنان على علیه السلام بود، امام حسین علیه السلام از گریه او به گریه افتاد و فرمود:

«انا لله و انا الیه راجعون‏» (4)

حمایت علی اکبر از امام

در روز عاشورا هنگامی که علی اکبر وارد میدان کربلا شد. مردی فریاد برآورد: «ای علی! تو با امیرالمؤمنین (یزید) نسبت خویشاوندی داری و ما قصد ملاحظه و مراعات حال خویشان او را داریم، اگر بخواهید شما را امان می‌دهیم.» آن حضرت در پاسخ فرمودند: «اِنَّ قَرابَةَ رَسولِ اللهِ اَحَقُّ اَنْ تُرعی(5)؛ مرآعات خویشاوندی رسول خدا به حقیقت نزدیک‌تر است .»

 1- ترجمة الحسین ابن عساکر، ص 227 .

2-نفس المهموم: ص 62،محدث قمى مى‏گوید:اما اینکه مادر على اکبر در کربلا بود یا نبود، چیزى در این باره نیافتم (همان مدرک: ص 165).

3-ترجمه مقتل ابى مخنف: ص 129.

4-تاریخ طبرى ج 6 / ص 256، ترجمه مقتل ابى مخنف: ص 129.

5- مقاتل الطالبین، ص 80 .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۳ ، ۱۵:۲۳
استیری

خواجه نصیر الدین مشهور به محقق طوسی؛ حکیم و دانشمند بزرگ جهان در سال ۵۹۷ هجری در شهر طوس دیده به جهان گشود. این محقق گرانقدر جهان تشیع؛ در زمان هلاکوخان به وزارت رسید و در همان رصدخانه مراغه را با بیش از ۱۲ دستگاه و ابزار نجومی جدید؛ با ابتکار خود ساخت که از شاهکارهای مراکز علمی جهان در قرون وسطی بود. بعدها تیکوبراهه منجم هلندی با تقلید از او رصدخانه اوزانین برگ را برپا نمود.


خواجه حدود ۸۰ کتاب و رساله در ریاضیات؛ نجوم؛ فلسفه؛ تفسیر و مسایل اجتماعی نوشت و از کارهای معروف او در علوم؛ وضع مثلثات و قضایای هندسه کروی؛ تفهیم بی نهایت کوچک ها و تکمیل نظریه ارشمیدس است.
علامه حلی(شاگرد وی) از او به عنوان استاد بشریت یاد میکند- جورج ساتن وی را بزرگترین ریاضیدان اسلام به شمار می آورد و بروکلمن آلمانی می گوید وی از مشهورترین دانشمندان قرن هفتم و برترین مولفان این قرن به طور مطلق است. جامعه علمی جهان به پاس خدمات و تلاشهای این دانشمند بزرگ در علم ریاضی و نجوم نامش را بر کره ماه ثبت نمود.
این حکیم الهی سرانجام در سال ۶۷۲ هجری در شهر مقدس کاظمین در گذشت. بنابر وصیت خودش او را در پایین پای دو معصوم دفن کردند .


منبع :مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت (ع) شبکه کودک و نوجوان
http://www.shiachildren.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۳ ، ۱۵:۰۹
استیری

روح الله خمینی، اول مهر ۱۲۸۱ ه ش برابر با بیستم جمادی‌الثانی ۱۳۲۰ ه ق، در خمین به دنیا آمد. در پنج ماهگی، پدرش را از دست داد و دوران کودکی و نوجوانی را تحت سرپرستی مادرش «بانو هاجر» و عمه‌اش «صاحب خانم» سپری کرد. در سن پانزده سالگی بعد از آموختن دروس مقدماتی، آماده‌ی ورود به مرحله‌ی جدیدی از تحصیلات خود شد.

امام خمینی (ره) نفر سمت راست

روح‌الله، نوروز سال ۱۳۰۰ ه ش راهی قم شد. در قم تحصیلات خود را ادامه داده و مبارزات سیاسی خود را پایه‌گذاری کرد. او چند روز پس از تصویب کاپیتولاسیون، در یک سخنرانی تاریخی اقدام ننگین و اسارت بار دولت و مجلس را افشا و محکوم کرد؛ لذا در نیمه شب ۱۳ آبان ماه ۱۳۴۳، صدها کماندو منزل امام را در قم محاصره کرده او را به فرودگاه مهرآباد آورده به تبعیدگاهش، ترکیه فرستادند.

امام تا ۲۱ آبان در آنکارا ماندند و در این روز به شهر بورسا در غرب آنکارا انتقال یافتند.

ساواک تمام نامه‌های که برای امام فرستاده می‌شد کنترل می‌نمود و پس از بررسی آن‌ها به ایشان تحویل می‌داد و جواب نامه‌ها را پس از ملاحظه به صاحبان آن تسلیم می‌نمود.

ترکیه که از تبعیدگاه بودن کشورش برای مبارزان مسلمان، نگران بود رژیم ایران را تحت فشار قرار داد تا امام را به جای دیگری منتقل کنند. حکومت پهلوی در نهایت در سیزده مهر ۱۳۴۴ امام و فرزندش، سید مصطفی را به عراق منتقل کرد. امام خمینی پس از ورود به بغداد برای زیارت مرقد ائمه اطهار ] به شهرهای کاظمین، سامرا و کربلا شتافت و یک هفته بعد به محل اصلی اقامت خود یعنی نجف عزیمت کرد.

در دوران اقامت سیزده ساله امام در نجف مخالفت‌ها نه از جبهه دشمن رویارو بلکه از ناحیه روحانی‌نمایان مخفی‌شده در لباس دین آنچنان گسترده بود که امام بارها از سختی مبارزه در این سال‌ها یاد کرده است. ولی هیچ‌یک از این دشواری‌ها نتوانست او را از مسیری که انتخاب کرده بود باز دارد. سرانجام روز ۱۲ مهر ۵۷، در اثر فشارهای حکومت عراق راهی پاریس شد.

در روز ۱۴ مهر امام وارد پاریس شد و دو روز بعد در منزل یکی از ایرانیان در نوفل‌لوشاتو (حومه پاریس) مستقر شد.


در مدت اقامت چهار ماهه امام در پاریس، نوفل‌لوشاتو مهم‌ترین مرکز خبری جهان بود و مصاحبه‌های متعدد و دیدارهای مختلف امام دیدگاه‌های ایشان را در زمینه حکومت اسلامی و هدف‌های آتی نهضت برای جهانیان بازگو می‌کرد. به این ترتیب جمع بیشتری از مردم جهان با اندیشه و قیام ایشان آشنا شدند و از همین جا بود که بحرانی‌ترین دوران نهضت را در ایران رهبری کرد.

اوایل بهمن ۵۷ خبر تصمیم امام برای بازگشت به کشور منتشر شد. دولت بختیار فرودگاه‌ها را بست. جمعیتی انبوه از سراسر کشور به سوی تهران سرازیر شدند و در تظاهراتی میلیونی خواستار باز شدن فرودگاه‌ها شدند. بختیار پس از چند روز تاب مقاومت نیاورد و ناگزیر از پذیرفتن خواست ملت شد. سرانجام در بامداد ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ امام خمینی پس از چهارده سال دوری از وطن وارد کشور شد.



منبع :‌ www.hadyeaseman.ir

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۳ ، ۲۲:۴۵
استیری

مادر استاد
سکینه بانویی مؤمن و با ایمان و عاشق اهل بیت بود. یک شب خوابی دید: خواب دید که در مجلسی زنانه نشسته است و دو خانم با چهره های نورانی روی حاضران گلاب می پاشند. یکی از آن دو خانم نزد او می آید. وقتی به او می رسد، بیشتر از دیگران گلاب می پاشد. سکینه خانم از این کار تعجب می کند و دلیل کارش را می پرسد. خانم جواب می دهد: به خاطر فرزندی که به دنیا خواهی آورد. او خدمت بزرگی به اسلام خواهد کرد. سکینه خانم در همان خواب سجده شکر به جا می آورد.وقتی از خواب بیدار می شود از شادی در پوست خود نمی گنجد. مدتی بعد اواسط زمستان، روز 13 بهمن ماه 1298 مرتضی به دنیا آمد؛ همان پسری که به او مژده داده بودند.

نوجوانی

حالا 12سالش شده بود در این 6 سال گذشته در فریمان خواندن و نوشتن را خوب یاد گرفته بود. دوست داشت چیزهایی بیشتر یاد بگیرد. با پدرش صحبت کرد. وقتش رسیده بود که به حوزه علمیه مشهد برود. از کودکی به درس خواندن عشق می ورزید به یاد مکتب خانه ای افتاد که این چند سال را درآن سپری کرده بود. با چه شوقی به مکتب خانه می رفت .تحصیل درمشهد خیلی طول نکشید. رضاخان تصمیم گرفته بود با مذهب مبارزه کند. او دستور داد تا سربازان، حجاب زن ها را به زور از سرشان بردارند. مردم که نمی توانستند این کارها را تحمل کنند، دست به راهپیمایی زدند. اما با دستور رضا شاه مردم را در مسجد گوهرشاد به گلوله بستند. همین بهانه کافی بود تا شاه حوزه مشهد را تعطیل کند.

جوانی


مرتضی 18 ساله بود که به قم آمد. استاد مطهری خیلی زود فهمید که دشمن قصد دارد با فکرها و حرف های غلط، مردم را گمراه و از اسلام دور کند. تصمیم گرفت کتاب و مقاله بنویسد و دین اسلام را برای مردم به خصوص جوان ها با زبان ساده توضیح دهد. او کتاب های زیادی نوشت. درباره ی قرآن، امام علی و نهج البلاغه، حضرت مهدی، امام حسین و عاشورا، شهید و شهادت، حجاب و زنان مسلمان، اعتقادات مسلمانان، دانشمندان مسلمان و ...حتی داستان هایی برای بچه ها نوشت به اسم«داستان راستان» که با استقبال فراوان مردم روبرو شد و جایزه ی یونسکو را هم دریافت کرد. او خوب فهمیده بود مسلمان های دانا؛ اهل مطالعه و فکر می توانند دشمن را شکست دهند، نه انسانهای نادان و جاهل. کتاب های او تأثیر زیادی در روشن شدن افکار مسلمانان داشت.
اردیبهشت سال 1358 بود. استاد سراسیمه از خواب برخاست. خواب عجیبی دیده بود. دیده بود پیامبر(ص) او را بغل کرد و لبانش را بوسید. می دانست اتفاق مهمی خواهد افتاد. مدت زیادی از این ماجرا نگذشته بود . شب 12 اردیبهشت، ساعت 22:20 وقتی که می خواست وارد خانه شود یک نفر او را صدا زد:
-آقای مطهری!
به طرف صدا برگشت. صاحب صدا مدت زیادی بود که توی کوچه منتظر بود. ماشه ی هفت تیری ر ا که سوی استاد نشانه رفته بود، کشید و استاد در سن 60 سالگی به آرزویی که داشت رسید.

منبع : www.shiachildren.com
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۳ ، ۱۴:۳۵
استیری
تولد بزرگ مرد عالم
دیگر زمان به دنیا آمدنش بود. مادرش به کنار خانه کعبه رفت.
و دست به دعا برداشت و از خدای مهربان خواست تا به او در به دنیا آمدن فرزندش کمک کند. 
که ناگهان دیوار شکافته شد و مادر وارد خانه کعبه شد و بعد از آن دیوار به شکل اولیه خود برگشت. مردم که این اتفاق را دیدند، هر چه سعی کردند که در خانه خدا را باز کنند نتوانستند، پس دانستند که این اتفاق عجیب از طرف خدای مهربان است. 
پس از گذشت سه روز مردم دیدند که دیوار دوباره شکافته شد و مادر در حالی که نوزاد خود را در بغل دارد از آنجا بیرون آمد.
آن بانوی بزرگ گفت: که من بر تمامی بانوان قبل برتری دارم چون آسیه همسر فرعون، در 
پنهانی خدا را خواند و مریم مادر حضرت عیسی که درخت خرما را تکان داد چند عدد خرما برایش افتاد بر زمین. ولی من به برکت فرزندم داخل کعبه الهی شدم و تا چند روز از میوه‏ها و غذا‏های بهشتی خوردم و چون خواستم از درون خانه خدا بیرون بیایم ندایی را شنیدم که فرمود: 
نام نوزاد را على قرار بده، چون او بر همه برترى دارد. 
خداى بزرگ فرمود: من اسم این نوزاد را از نام خودم انتخاب کرده‏ام، و او را بر تمام علوم و رازهای خود آگاه کرده‏ام. او بُت شکن بُت‏هاى اطراف کعبه است ، او بر بام خانه من اذان می‏گوید و انسان‏ها را به سوی یکتایی من دعوت می‏کند. 
خوشا به حال کسانی که این نوزاد را دوست داشته باشند و جهنم جای کسانی است که با او دشمن باشند. 
کودکی و نوجوانی
این کودک عزیز تا شش سالگی در خانه پدرش زندگی می‏کرد. اما بعد به دلیل فقر و گرانی که در مکه به وجود آمده بود، تربیت او را از آن به بعد حضرت محمد پیامبر خدا به عهده گرفت.
و او اولین مردی بود که به پیامبر خدا ایمان آورد و در هفت سالگی با ایشان نماز خواند. 
سه سال بعد از اینکه حضرت محمد(ص) به پیامبری مبعوث شدند ، بزرگان مکه را به خانه خود دعوت کردند. 
و گفتند هر کس من را یاری کند جانشین و برادر من است. ولی پس از سه بار دعوت، تنها حضرت علی (ع) حاضر به یاری پیامبر(ص) شد. پیامبر نیز در آن مهمانی تنها او را به عنوان برادر و جانشین خود معرفی کردند. و چون در آن زمان نوجوانی کم سن وسال بود، باعث شد تا بزرگان مکه به او حسادت کنند. 
جوانی و شجاعت
این بزرگ مرد جوان همیشه یار یاور پیامبر خدا بود و در سختی‏ها و مشکلات در کنار حضرت بود. تا این که مردم یک به یک به اسلام علاقمند شدند و تعداد مسلمانان روز به روز زیاد شد. بزرگان مکه که احساس خطر می ‏کردند، بیشتر مسلمانان را مورد آزار و اذیت قرار می‏دادند. برای همین مسلمانان به شهر مدینه پناه آوردند و همان زمان کفار تصمیم گرفتند که پیامبر(ص) را بکشند . 
بنابراین حضرت علی (ع) شب را در رختخواب پیغمبر خوابید و دشمنان که در شب، خانه پیامبر خدا را زیر نظر داشتند، در صبح به خیال اینکه پیامبر در جای خود خوابیده به خانه حمله ‏ور شدند. ولی با تعجب دیدند که حضرت علی(ع) به جای پیامبر در رختخواب هستند.

علی انتخاب خدا
زمان گذشت و وفاداری حضرت علی به پیامبر خدا بیشتر از قبل بر همه مشخص شد تا این که در برگشت از آخرین سفری که حضرت محمد(ص) و یارانشان به مکه رفتند. در محلی به نام غدیر فرشته خدا جبرئیل به پیامبر(ص) نازل شد و خواست تا ایشان حضرت علی(ع) را به عنوان جانشین خود به مردم معرفی کند . پس در این روز حضرت علی(ع) به عنوان جانشین، برادر و وصی پیامبر (ص) برای مسلمانان از طرف خدا تعیین شدند.

و یک به یک مسلمانان این روز بزرگ را به حضرت علی (ع) تبریک گفتند ولی در آخر جز عده کمی از مسلمانان از فرمان خدا اطاعت نکردند و بعد از رحلت پیامبر شخص دیگری را به عنوان جانشین پیامبر انتخاب کردند. 
منبع :‌ http://www.shiachildren.com
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۳ ، ۰۷:۴۸
استیری

                                                بسمه رب الشهدا

                                               

شهید سید اصغر سیدی چوکانلو در مهر ماه سال 1348 در مشهد مقدس به دنیا آمد. دوران طفولیت را به سرپرستی پدر و مادر و کمک عمه اش گذراند. قبل از دبستان یکسال به کودکستان رفت. پس از آن در منطقه رضاشهر دروسش را تا کلاس سوم نظری ،رشته علوم انسانی، پیش برد بطوریکه علاقه استعدادش به فراگیری در هر سال نسبت به سال قبل بیشتر می شد. وی در زندگی کنجکاو، باهوش، باتحرک و پرتلاش بود. از حقوقش بخوبی دفاع میکرد. ماندن در خانه را به رفتن خیابان ترجیح میداد. در کارهای منزل کمکهای شایانی می کرد از جمله کمک در امور بنائی وخرید مایحتاج روزمره زندگی و نظافت داخل منزل و ... . هر وقت به بازار یا مسافرت می رفت حتما هدیه ای برای خواهرانش تهیه می کرد.

 به بهداشت و نظافت مخصوصا مسواک زدن اهمیت میداد و از بوی خوش استفاده می کرد. نسبت به علم غیب ایمانی عمیق داشت و هر وقت با کسی سر حسابی درگیر می شد موضوع را به روز قیامت واگذار می نمود و ترک مجادله می کرد. نماز را اول وقت و معمولا در مسجد محل با جماعت میخواند، در ماه مبارک رمضان تا نماز مغرب وعشاء را با جماعت نمی خواند افطار نمی کرد. تقوا و صداقت نسبتا خوبی داشت. کاری به ایشان محول می شد به خوبی انجام می داد. مسئول کتابخانه، عضو انجمن اسلامی و عضو فعال بسیج مدرسه بود. دشمنان خط ولایت فقیه را محکوم می کرد. او یکبار خونش را به رزمندگان اهداء نمود.

 از خبر شهادت دوستان بسیجی خود بسیار متاثر می شد و این جمله را به زبان می آورد:باید به جبهه بروم، زندگی دنیا در برابر شهادت ارزشی ندارد. از سن 15 سالگی هفته ای یک یا دو شب در پایگاه مقاومت مسجد محل نگهبانی می داد و سالی یک نوبت در اردوهای آموزش نظامی کوتاه مدت شرکت می کرد. تا اینکه بالاخره در مهرماه سال 1366 آموزش نظامی کامل را به مدت35 روز در پادگان شهید بهشتی بجنورد تمام کرد و در آذر ماه همان سال به اتفاق برادرش که جزء نیروهای اعزام مجرد بودبه جبهه اعزام و در عملیات بیت المقدس2 منطقه ماروت برادرش از ناحیه دست چپ توسط اصابت گلوله مجروح شد که هنوز تحت معالجه می باشد و اصغر سیدی با اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سر به درجه رفیع شهادت نائل آمد. یادش گرامی و روحش شاد.

والسلام علی من التبع الهدا              

با تشکرفراوان از جناب آقای خزائی جهت گردآوری این مطلب و همچنین برادر امیر محمد اصغری جهت نگارش این وصیت نامه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۳ ، ۲۰:۱۴
استیری